یا رفیق
باب جون دست مریم را گرفت و سوارش کرد.خودش هم سوار شدو به سورچی گفت:خیلی معطل شدی؟عوضش امروز دنبال اسکندر نمی رویم.خودش می آید سر کوره. میرویم مدرسه ایران تا مریم خانم گل را برسانیم و...(آهسته ادامه داد)کمی هم با او اختلاط کنیم!
مریم خندید و گفت:
-باب جون!به خیالم با دوج من را می برید.گفتم اگر دیر میرسم دست کم جلو ناظم و بچه ها یک دویی می آیم!
-توفیری نداره.با مادیان که نه،با الاغ هم که بروی،مریم همان مریم خودمان است...راننده را مرخصش کردم برود شمیران،دهاتشان.
مریم چیزی نگفت.اما باب جون ادامه داد:
-مریم میخواستم چیزی به ات بگم.میدانی چی؟
مریم ابروهای به هم پیوسته اش را به نشانه نه بالا انداخت.
-میخواهم از خودت، به خودت گله گی بکنم! چغلی خودت را به خودت...پاری وقت ها دوست دارم بنشینم باهات اختلاط کنم..راجع به...آن هم توی این دوره زمانه..راجع به صبح...راجع به پوشش و چادر و لچک و روسری...
-آهان صبح...من گرمم شده بود.
-تو برای چی رو میگیری؟
-خب برای اینکه نا محرم نبیندم..قبول!کریم هم نا محرم است،اما...
باب جون گل از گلش شکفت.انگار چیزی کشف کرده بود.دست مریم را در دست گرفت:
-هان،بارک الله اشتباهت همین جاست.رو گرفتن برای فرار از نا محرم نیست.و الا من هم میدانم نا محرم که لولو نیست،جخ پاری وقت ها مثل همین کریم ،اصلا خودیه...نه!رو گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه. یک رفیق به آدم یک چیزی بگوید،لوطی گری می گوید بایستی انجام داد.
-این درست که خدا گفته،اما حکمتش همان است که گفتم،برای فرار از...
باب جون حرف مریم را برید:
-حکمتش را ول کن.این جایش به من و تو دخلی ندارد.وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست،لطفش به این است که بی حکمت و بی پرس و جو بدهی. اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده ای،نه به خاطر لوطی گری. جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی،ان وقت چه؟انجام نمی دهی؟
از کتاب "من او"
نوشته ی "رضا امیرخانی"
بیایید ولتاژ الفت را بالا ببریم و میلی آمپر و زمان دوستی را افزایش دهیم...